|

یه دست نامرئی قلبم رو فشار میداد. چونه ام می لرزید ولی هیچ واکنشی نداشتم. هیچی! یه قطره اشک هم نداشتم که بریزم. اشک هام... اون ها هم تموم شده بودن. گلوم میسوخت. دلم میخواست داد بزنم و با تموم وجود یاسی کوچولوم رو صدا کنم. دهنم رو باز کردم... ولی هیچ! هیچ صدایی نبود که بیاد... به دستام نگاه کردم. می لرزیدن. چقدر نیاز داشتم که با این دستا یاسی رو بغل کنم؛ فشارش بدم و با تموم وجود بهش بگم با رفتنش خردم کرد … بهش بگم که الان تا چه حد نباز به یکی از اون خنده هاش دارم …… *
مغزم یه دفتر خاطرات به هم ریخته بود. صدای گریه زاری ها نمی ذاشت تا مرتبش کنم. خیلی دلم می خواست یه جایی رو پیدا می کردم که خارج از این دنیا باشم؛ یه جایی که بتونم مرگ یاسی کوچولوم رو تجزیه تحلیل کنم . مینا هم به یه همچین جایی نیاز داره! اون خیلی بیشتر از من داره خرد میشه… مینا! مینا کجاست ؟ با چشم بین خانم ها دنبالش گشتم. چرا ساکت بود؟ باز به یه نقطه خیره بود. شوک! باز هم مات شده بود. دکتر فرامرزی گفته بود باید گریه کنه وگرنه قلبش بدتر میشه ...... *
یاسی می دونی چیه؟ هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که روزی من و تو از هم جدا شیم! خدایا کاش منو می بردی که اینقدر عذاب نکشم... نه... اون طوری یاسی بود که عذاب میکشید.... اصلا چرا ما با هم نمردیم؟ کاش میشد من هم یه جوری خودم رو راحت می کردم اون طوری می رفتم پیشش! نه... نه.... اون وقت... رضا... رضا... چی می شد؟ اصلا رضا کجاست؟ سرم رو بر گردوندم. رضا بغلم نشسته بود و با چشمای عسلی پر از اشکش منو نگاه می کرد و حرف میزد ولی من هیچی نمی شنیدم .... آخ... یه چیزی توی وجودم تیر کشید.... وای باز این قلب لعنتی مزاحمم شده بود.... چرا الان؟ «مینا گریه گریه کن» صدا... صدای کی بود؟ آشنا بود... صدای رضاست! میگه گریه کنم .... کاش... کاش میشد داد بزنم بگم نمیتونم... بگم قلبم درد داره میخوام گریه کنم ولی... آخ.... * شونه های نحیفش رو توی دستام گرفته بودم و تکون می دادم. «مینا! خانومی.. گریه کن .... عزیزم؛ جون رضا گریه کن... به خدا من دیگه رفتن تو رو نمی تونم تحمل کنم ... نمی تونم ....» اشکام بی محابا می اومدند و نمی ذاشتند حرف بزنم... نه من نباید گریه می کردم الان مینا مهم تر بود! دوباره سرم رو بالا آوردم ... «مینا گریه کن! لامصب گریه کن دیگه!» نفهمیدم چی شد... فقط دستم رو بالا بردم و روی گونه مینا فرود آوردم ......... وای... من.. من... رضا ... مینا رو زده بودم... نه ... ولی ... من به خاطره خودش این کار رو کرده بودم... سرش رو به سمت سینه ام کشیدم و گذاشتم اشک هام مرحمی بشن برای زخم های دلم ..... *
دستای رضا منو به سمت خودش کشید و سرم رو روی سینه مردونش قرار داد سینه رضا زیر سرم بالا و پایین میرفت و قطرات اشکش رو که روی پوسته سرم می ریخت رو احساس می کردم .... رضا ... رضا هم داشت گریه می کرد ........ آخ یاسی کجایی ببین رفتن تو با ما چی کار کرد!! رضا... بابا رضات هم داره گریه می کنه .... آی آی آی .... یه قطره اشک از روی گونه ام سر خورد چشمام دارن گریه می کنن ..... نه .... این قطره ها دیگه از چشمام نیست اینا داره از قلبم می آد با اومدن هر قطره اش قلبم آروم تر و راحت تر توی جایگاه سینه ام میشینه .......
درون سینه ام صد آرزو مرد گل صد آرزو نشکفته پژمرد دلم بی روی او دریای درد است همین دریا مرا در خود فرو برد .... فریدون مشیری
پایان
|