تبلیغات
*** یه دنیا آرزو***

 لینكدونی ..

سهراب سپهری...-
سهراب سپهری

نغمه...-
آهنگ های ایرانی و حدودا قدیمی

کربیس...-
سرچر عکس

ا ا فان...-
جالبه

ARCHIVE
 

 لینكدونی ..

یووه ۱۰..ورزشی

 

 جستجو در بلاگ..

 

 خبرنامه ..

 

 آمار لطفای دوستای گل ..

امروز .... 

دیروز ....

در كل ...



جمعه 5 اسفند 1384:

 

سلام

من اومدم که یه خبر بدم فکر کنم دارم مجبور میشم بلاگم رو از میهن بلاک به بلاگ فا انتقال بدم ! چون می خوام مطالب قبلیم رو هم بذارم شاید یه ذره طول بکشه ولی به زودی سعی می کنم انجامش بدم

فعلا

مهدیس

 

مهدیس +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[02:02 ق.ظ] || [+]

یه چیزی . یه نظری بگو دیگه ! []

 

 

 

دوشنبه 24 بهمن 1384:دوباره سلام

 

سلام

دوستای دوست داشتنی من این همه تاخیرم رو ببخشید جدا خیلی سرم شلوغ بود مهم تر از همه اینکه مادربزرگم که جز عزیزترین افراد زندگیم بود فوت کرد ... الان هم که اومدم در حال حاضر هیچ نوشته جدیدی ندارم فقط یک داستان جدید نوشتم که ادغامی از داستان های قبلیم هست برای مسابقات فرستادمش ولی این یکی برای خودم یه جورایی فرق میکنه این یکی قشنگ همه حس های درد و غمش رو با تمام وجودم احساس می کردم ... ولی چون ادغام از قبلی ها و یه ذره اضافه شده بود نمی خواستم توی بلاگم بذارمش اما توی مدرسه یک موقعیتی پیش اومد که داستانم رو برای همه خوندم برای همین به اصرار دوستام می خوام ایجا بذارمش وگرنه خودم هم دوست ندارم بلاگم تبدیل به غم باد خونه بشه ... یکی از دلایل دیگه هم که کم می آم اینه دارم مثلا روی ریل خر خونی می افتم دیگه کمتر وقت توی نت اومدن دارم یعنی وقت دارم ولی ترجیح میدم جای نت گردی بخوابم این هم از دعای دوستای گله منه که خرخون شدم دیگه البته هنوز توی خرخونی به حدی نرسیدم که برای ۲۵/. گریه و زاری کنم ..... خدا رو شکر ... من دیگه برم ... راستی اگر کسی عکس یک چشم خوشگل داره حتما برام ایمیل بزنه ... 

از ته ته قلبم برای دوستای گلم که برام نظر می ذارند یه دنیا آرزو های خوب خوب می کنم ...

مرسی / مهدیس

 

مهدیس +همدمی , +

ویرایش در [دوشنبه 24 بهمن 1384] || [04:02 ق.ظ]

[04:02 ق.ظ] || [+]

یه چیزی . یه نظری بگو دیگه ! []

 

 

 

جمعه 25 آذر 1384:سفر کرد ... از خودمون .... به خودش..

 

زندگی جاریه حتی اگه سخت باشه ...

تو که دست تکون میدی... به ستاره جون میدی... میشکفه گل از گل باد ..

 

همیشه وقتی این رو گوش می کردم یه حس غریبی توی وجودم بیدار می شد یه حسی که هیچ وقت معنیش رو نمی فهمیدم یه جورایی انگار همه غم و غصه هام یک دفعه به قلبم می اومد  هیچ وقت یادم نمی ره ولی موقعی که سروش این شعر و با صدای گرمش خوند یه دفعه یه حس ناشناخته ای توی وجودم نشست دیگه مثل همیشه یاد غم هام نیوفتادم این دفعه یاد همه شادی هام یاد اینکه من هم زندم و نفس می کشم افتادم ... پس این اشک ها چی بود ... این همه اشک از کجا می اومد ؟!  .....

هنوز هم نمی تونستم درک کنم چرا این طوری شده بودم توی رویا هام هم نمی تونستم مرگ سوگل رو حتی تصور کنم ولی حالا باید باور می کردم که اون از پیشم رفته بهترین یار زندگیم برای اون همه غم هایی که توی دلم انباشته شده بود توضیحی نداشتم به قول سپهر یه دیوونه بی آزار بودم که ... بی آزار بی آزار ساعت ها توی تختم می نشستم و بالشم و بغل می کردم و فکر می کردم... یه مشت فکر چرت و پرت که خودم هم ازشون چیزی نمی فهمیدم یه روزایی چقدر از سر به سر گذاشتن با سپهر شاد می شدم ولی حالا ..... ولی حالا چی شده بودم  که سپهر که بی خیال ترین فرد خونه هست هم برام نگران بود  این نگرانی رو از اون چشای مشکیش می خوندم یادم نمی ره روزی که سپهر اومد و شروع کرد باهام صحبت کردن ازم می خواست مثل همیشه به حرفش گوش کنم و دست از این دیوونه بازی ها بر دارم اگه سوگل رفته من هستم و مجبورم که زندگی کنم ... سپهر بعد از سوگل بهترین همدم زندگیم بود ولی من همه این کارام غیر ارادی بود اون نمی تونست درک کنه که من چی می کشم و منم  نمی تونستم به قبلم برگردم ... وگرنه اونقدر دوستش داشتم که نخوام برام ناراحت باشه  سپهر نهایت تلاشش رو کرد ولی ... ولی .... همه ناراحت بودن ولی من هیچ هیچ حسی نداشتم  انگار مرده متحرک بودم .... من و سوگل یک روح در دو بدن بودیم .... سوگل با مردنش روحمون رو هم برده بود ...

 ولی از اون روزی که سپهر دوستاش رو دعوت کرده خونه از اون موقعی که یکی از دوستاش با گیتاش شروع کرد به نواختن و خوندن .... صدایش گرم بود خیلی گرم ... طنین صداش اونقدر گرم بود که یخ قلب من رو که مدت ها بود یخ زده بود  رو آب کرد ... انگار یه صدایی توی وجودم داد می زد چته ؟! این همه ناراحتی بسه ........ بسه ...

دو یا سه روز بعد از مهمونی سپهر بود که من گفتم می خوام برم کلاس گیتار این گفته من همه اعضای خانواده رو خیلی خوشحال کرد همه باور کرده بودند انگار من دارم از این پیله ای که دور خودم تنیده بودم بیرون میام ! به پیشنهاد سپهر اون پسر خوش صدای شب مهمونی شد معلم من ... سروش خیلی محجوب و آرام بود ... با یه دنیا صبرو حوصله ... وقتی می دید توی خودم غرقم کاری بهم نداشت خودش میزد تا من با خودم کنار بیام ....  یادمه یه بار داشت یکی از شعر های فروغ رو میزد ...... سرم داشت می چرخید .... توی خاطره های خودم گم شده بودم ..... دو تا دست نامرئی دور قلبم رو فشار می دادن تا به هم برسن ... بدنم یخ کرده بود .... حالم خیلی بد بود .... خیلی .... سوگل توی فکرم رژه می رفت .... انگار توی مغزم رو می دیدم مثل یه مرداب بود همه ی خاطرات مشترکمون تند تند توی مغزم می چرخید ....  به درون مرداب فرو می رفت ..... من و سوگل .... تو حیاط بودیم .... زیر بارون دستای هم رو گرفته بودیم ...  می جرخیدیم ...... من عاشق این کار بودم .... سر زنگ فیزیک بودیم ..... داشت عکس های اشکان رو نشونم می داد .... داشت می گفت دوستش داره ..... یه عالمه .... می خندیدیم ..... چهارشنبه سوری بود .... جلوی اتش... دستای هم رو گرفتیم .... به هم قول دادیم  ...... که هیشه یار هم باشم ..... با نگاه توبیخ کننده اش موقع ناخن خوردنم نگاهم میکرد .....ماشینشون تصادف کرد .... من سمت دره می دویدم .... سپهر داد می زد می رم کمک بیارم ....... من می دویدم ....... سوگل بیرون ماشین به پشت روی تخته سنگ بود .... سرش رو توی بغلم گرفتم ..... گریه می کردم ... دستاش توی دستام بود ...... نفس نفس می زد .... می گفت بهترین دوستشم .... می گفت هوارتا دوسم داره .... من گریه می کردم .... داشت می گفت اشکان .... صداش قطع شد ... من داد می زدم .... گریه می کردم .... گریه .....

اشک چشام رو تار کرده بود ... سروش هنوز گیتار می زد .... ولی دیگه نمی خوند ... صدای سوگل توی گوشم بود ...

مرگ من روزی فرا خواهد رسید ....

در بهاری روشن از امواج نور ....

در زمستان غبار آلود و دود ......

یا خزانی خالی از فریاد و شور ....

..........

........

نمی تونستم موقعیتم رو درک کنم ..... سرم رو روی اولین سینه ای که پیشم بود گذاشتم ....

- گریه کن ... امروز اون روزی هست که باید باور کنی زنده ای ..... زنده ای به خاطر خودت به خاطر کسایی که قلبشون برات می تپه .....

 

 

 

این داستانم زیاد جدید ننوشتم ... ولی جدید ویرایشش کردم .... خودم خیلی دوستش دارم .... تو بگو چطوره ؟!

 

مهدیس +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[05:12 ق.ظ] || [+]

یه چیزی . یه نظری بگو دیگه ! []

 

 

 

شنبه 19 آذر 1384:

 

گریه کن گریه قشنگه ! گریه سهم دل تنگه !

 

 

تو آمدی

ز دورها

و دورها

ز سرزمین

عطر ها

نور ها

ز عاج ها

ز ابر ها

بلور ها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر

شعر ها و شور ها

زندگی کردن

تلف بودن

پلاسیدن

نطفه ای را پرورش دادن

برای زندگی کردن

                          و این تکرار تکرار است !

 

سلام

خوبین؟! ولی من 2 روزه که به شدت حالم بده ! دیوونه شدم الکی داد میزنم ! عصبی می شم ! با خودمم می جنگم ! دیشبم اعصابم خورد شد رفتم موهام رو با قیچی کوتاه کردم ! تو رو خدا دعوام نکن ! همین طوریش به هر کس گفتم کلی فحشم داده ! یکی از دوستام هم نهایت لطفش گفت حیف اون مو ها که موهای تو شدن ! تو لایقی که کچل باشی ! همه این دیوونه بازی ها رو می کنم ولی دلیلش رو نمی دونم ! سی دی سلن دیونم رو هم اونقدر گوش کردم که حسابی داغون شده ! حال و حوصله هیچ کاری رو هم ندارم ! عصری فاینال دارم ولی مطمئنم که می افتم ! دلم یه جایی می خواد که تنها باشم ! الان هم تو خونه تقریبا با همه قهرم شاید یه چند وقتی کوچ کنم خونه مادر بزرگ ! نمی دونم ! این دفعه خواهشا برام کامنت بذارید حتی اگه تا قبل فقط می خوندید ! این دفعه کامنت هام از هر دفعه برام مهم تره !

مهدیس 

 

مهدیس +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[10:12 ق.ظ] || [+]

یه چیزی . یه نظری بگو دیگه ! []

 

 

 

جمعه 4 آذر 1384:

 

شب تولد بهترین شب عمر آدمه!! نه؟!

سلام

دوستای گلم من جدا شرمنده !! از این تاخیر زیاد !! الان هم هیچ چیز درست و حسابی ندارم که بذارم فقط ۳ تا چیز مهم بود که باید میگفتم

اول از همه تولد معلم هندسه گلمون مبارک !!!!! با اینکه اصلا از بلاگ من خبر ندارن ولی خب بازم از اونجایی که من به هندسه و معلمش ارادت دارم :

جناب معلم هندسه تولدتون مبارک!

یه چیز دیگه لازم به ذکر اینه که ایشون تولد یه سالگیشون نبید تولد ۳۵ اومین سالگرد تولدشونه!!

دوم هم اینکه من فعلا دارم با خودم می جنگم که یه ذره از این کارای هپروتی دور شم و درس بخونم اون داستان جدیدم رو که هم حرفش رو زده بودم فعلا گذاشتم کنار !! برام دعا کنید که بتونم با این قانون جدید کنار بیام چون اگه نتونم حتما سال دیگه با اردنگی بیرونم ( فکر نکنید من از این بچه شر و درس نخون های ته کلاسم آآآآآآ به جون خودم !!! من با درس ها کنار میام اونا با من کنار نمی آن ) البته لازم به ذکره که باید یه تشکر درست و حسابی از علی بکنم که داره منو تشویق می کنه !!

سوم هم اینکه مرسی که تحویلم می گیرید و برام میل میزنید ولی اگه لطف کنید و جای میل اینجا برام نظر بذراید هم خیلی بهتره هم اینکه من جواباتون رو هم میدم!

مرسی

 

مهدیس +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[12:11 ب.ظ] || [+]

یه چیزی . یه نظری بگو دیگه ! []

 

 

 

یکشنبه 15 آبان 1384:

 

سلام به دوست جون های خودم :

مرسی که علاوه بر اینکه میاین بلاگم رو می خونید برام هم نظر میذارید من هم تا جایی که می تونم جواب این لطفاتون رو میدم بالا خره باید یه فرقی بین دو گروه خوانندگان بلاگ باشه یا نه؟!!

هوووووو پس اول جواب نظرا :

- اول از همه از فاخته مشاورمون و آقای پور کسری معلم کامپیوتر مدرسه حسابی ممنون که اومدین بلاگم رو دیدید ولی حیف که هیچ کدوم منو تحویل نگرفتین و برام نظر نذاشتین ! ولی در هر صورت خودش کلی تحویله که معلم آدم بیاد به بلاگ آدم سر بزنه!! مخصوصا فاخته که جسم ۴ رو ول کرده اومده بلاگ من رو باز کرده!! همین طور آقای پور کسری!

- ممد آقا من توی نوشتن بلاگ خودم موندم اون وقت با تو همکاری کنم؟!

- علی99 خان من به همه گفته بودم بلاگ دارم این تقصیر خودته که دیر فهمیدی!

- رامین مهربونو مژده خانومی!  مرسی!!

- امین جوون ! تو هم که قرار بود یه بار آن شی تا درست و حسابی جوابت رو بدم ! ولی نشد!

- سیاوش سر فرصت حتما به بلاگت سر می زنم و یه نظر درست و حسابی برات می ذارم!

- حالا علی آقای گل! جواب تو رو هم که دادم ! نه؟!

- و در آخر هم تارا خانوم گل مگه من چمه که ناراحت نشم!!!

یه سری از این دوستای بی معرفت ما هم که میان به خودم می گن جای اینکه بیان بنویسن!! چیزی که این دفعه می خوام بزنم رو از یه جایی خوندم حدود 2 روز هم دنبال یه عکس خوب براش بودم ولی گیر نیاوردم یعنی خدایش نمی دونستم چه عکسی بذارم !! این در واقع یه جمله اس ولی من این رو در جواب دوستاییم می ذارم که می گن من خلم و خوش ، همش دارم می خندم چند روز پیش ناظمون بهم می گفت آخه چیزی وجود داره که تو رو ناراحت بکنه! این جمله جواب تمام حرف هاست....

هیچ وقت نفهمیدم چه طور این جوری می خنده ولی فکر کنم دلیلش گریه کردنای زیادشه !

فقط کسایی که زیاد گریه می کنن ، می تونن قدر قشنگیای زندگی رو بدونن و خوب بخندن !

گریه کردن آسون و خندیدن سخت!

من این جمله رو از یه جایی برداشتم ولی خودم هم می خوام یه چیزی بهش اضافه کنم : بر اساس این جمله علاوه بر آدم های گریه ووو آدم های اخمو و بد اخلاق همیشه تنبل ترین آدم های دنیان و دوست نداشتنی تر هاشون!! پس من یا نیلو دوستم جزء زرنگ ترین آدم های دنیا هستیم!! به نظر من اینکه آدم انیشتن برج زهرمار باشه خیلی کم ارزش تر از اینه که آدم یه آدم معمولی اما دوست داشتنی باشه!!

هوووووو پس دیگه به خودت قول بده دیگه نذاری ابرو هات به هم گره بخوره!

منتظرم تا با کلی نظر رو به رو شم !

تا بعد ....

 

 

 

 

مهدیس +عمومی , +

ویرایش در [یکشنبه 15 آبان 1384] || [08:11 ق.ظ]

[04:11 ق.ظ] || [+]

یه چیزی . یه نظری بگو دیگه ! []

 

 

 

یکشنبه 3 مهر 1384:غیرت

 

ای بابا گول عشق و عاشقی این پسراااااااااااا رو نخورین اولش این طورین!!!!!!

روز اول گفتم: عزیزم من اصلا غیرتی نیستم

 

میتونی با تمام همكلاسی‌ها و هم دانشگاهی‌های پسرت رابطه دوستانه

داشته‌باشی

 

میتونی توی مهمونی‌ها با پسرها دست بدی

 

اگه دوستای پسرت مارو به كنسرت یا كافی شاپ دعوت كردند، من حتما میام

 

خودت تنها هر وقت دوست داشتی میتونی بری خرید، اونم از مغازه‌ای كه

فروشنده‌اش مرد باشه

 

توی خیابون، اگه گم شدی میتونی از یه مرد آدرس بپرسی

 

اما همینطور كه گذشت دیدم چه معنی میده، همسر من با پسر نامحرم دوست

باشه، اونم فقط به بهونه اینكه همكلاسی بوده‌اند

 

یه كم كه بیشتر گذشت

 

گفتم چه معنی میده همسر من با نامحرم دست بده

 

تازه‌ترش... چه معنی میده همسر من به میهمانی بره كه توش مرد هست

 

یه كم كه باز بیشتر گذشت گفتم: چه معنی میده دوستای پسرت مارو به كنسرت

دعوت كنند

اصلا اگه اونا منظور بدی نداشتند، چرا خواهر مادر خودشون رو دعوت نكردند

 

باز كه یه كم بیشتر با مسائل آشنا شدم گفتم این فروشنده‌های مرد همشون

چشم هیز هستند، اصلا چه معنی میده زن تنها بره خرید؟

 

باز كه یه خورده بیشتر فكرم روشن شد گفتم: اصلا یعنی چی كه همسر من با

نامحرم هم كلام بشه

 

باز یه خورده بیشتر كه گذشت من بیشتر پیشرفت كردم

 

باز یه خورده‌تر كه گذشت من بیشتر‌تر پیشرفت كردم

 

البته فكر نكنید من زیاد همسرم رو محدود كردم

 

فقط امروزبهش گفتم دیگه از امشب حق نداری بدون چادر تلویزیون تماشا كنی!

 

اصلا چه معنی میده زن آدم بی‌حجاب بشینه نگاه به یه مرد نامحرم بكنه؟

 

حالا اون مرد نامحرم میخواد اخبار گوی شبكه یك باشه یا میخواد مهران مدیری با

اون چشمای هیزش باشه.

 

اوه عزیزم من كاملا طرفدار افزایش حقوق اجتماعی زنان هستم

 

البته عزیزم فراموش نكن نوع طرفداری من فقط در این مملكت معتبره....!؟

خنده آهان آهان بخند بسه ناراحتی !!!!!!!

به خدا مردم از بس غمگین بودم!!

 

مهدیس +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[08:09 ق.ظ] || [+]

یه چیزی . یه نظری بگو دیگه ! []

 

 

 

سه شنبه 8 شهریور 1384:

 

می تونی باور کنی روزی تو این بودی؟بچه ها زندگین!!

 

مهدیس +عمومی , +

ویرایش در [-] || [-]

[12:08 ق.ظ] || [+]

یه چیزی . یه نظری بگو دیگه ! []

 

 

 

یکشنبه 6 شهریور 1384:سخت ساده...

 

سخت ساده

یه دست نامرئی قلبم رو فشار میداد.  چونه ام می لرزید ولی هیچ واکنشی نداشتم. هیچی! یه قطره اشک هم نداشتم که بریزم.

اشک هام... اون ها هم تموم شده بودن.

گلوم میسوخت.

دلم میخواست داد بزنم و با تموم وجود یاسی کوچولوم رو صدا کنم. دهنم رو باز کردم... ولی هیچ! هیچ صدایی نبود که بیاد...

به دستام نگاه کردم. می لرزیدن. چقدر نیاز داشتم که با این دستا  یاسی رو بغل کنم؛ فشارش بدم و با تموم وجود بهش بگم با رفتنش خردم کرد … بهش بگم که الان تا چه حد نباز به یکی از اون خنده هاش دارم ……

*

مغزم یه دفتر خاطرات به هم ریخته بود.  صدای گریه زاری ها نمی ذاشت تا مرتبش کنم.

خیلی دلم می خواست یه جایی رو پیدا می کردم که خارج از این دنیا باشم؛ یه جایی که بتونم مرگ یاسی کوچولوم رو تجزیه تحلیل کنم .

مینا هم به یه همچین جایی نیاز داره! اون خیلی بیشتر از من داره خرد میشه…

 مینا!  مینا کجاست ؟ با چشم بین خانم ها دنبالش گشتم.

چرا ساکت بود؟ باز به یه نقطه خیره بود. شوک! باز هم مات شده بود. دکتر فرامرزی گفته بود باید گریه کنه وگرنه قلبش بدتر میشه ......

*

یاسی می دونی چیه؟ هیچ وقت فکرش رو هم نمی کردم که روزی من و تو از هم جدا شیم!

خدایا کاش منو می بردی که اینقدر عذاب نکشم... نه... اون طوری یاسی بود که عذاب میکشید....

اصلا چرا ما با هم نمردیم؟ کاش میشد من هم یه جوری خودم رو راحت می کردم اون طوری می رفتم پیشش!  نه... نه.... اون وقت... رضا... رضا... چی می شد؟ اصلا رضا کجاست؟

سرم رو بر گردوندم.

رضا بغلم نشسته بود و با چشمای عسلی پر از اشکش منو نگاه می کرد و حرف میزد ولی من هیچی نمی شنیدم ....

آخ... یه چیزی توی وجودم تیر کشید.... وای باز این قلب لعنتی مزاحمم شده بود.... چرا الان؟ 

«مینا گریه گریه کن»  صدا... صدای کی بود؟ آشنا بود... 

صدای رضاست! میگه گریه کنم .... 

 کاش...  کاش  میشد داد بزنم بگم نمیتونم... بگم قلبم درد داره میخوام گریه کنم  ولی...

آخ....

*

 شونه های نحیفش رو توی دستام گرفته بودم و تکون می دادم.

«مینا! خانومی.. گریه کن .... عزیزم؛ جون رضا گریه کن... به خدا من دیگه رفتن تو رو نمی تونم تحمل کنم ... نمی تونم ....»

اشکام بی محابا می اومدند و نمی ذاشتند حرف بزنم... نه من نباید گریه می کردم الان مینا مهم تر بود!

 دوباره سرم رو بالا آوردم ... «مینا گریه کن! لامصب گریه کن دیگه!»

نفهمیدم چی شد...  فقط دستم رو بالا بردم و روی گونه مینا فرود آوردم .........

 وای... من.. من...  رضا  ... مینا رو زده بودم...

نه ...

ولی ... من به خاطره خودش این کار رو کرده بودم... سرش رو به سمت سینه ام کشیدم و گذاشتم اشک هام مرحمی بشن برای زخم های دلم  .....

*

دستای رضا منو به سمت خودش کشید و سرم رو روی سینه مردونش قرار داد

 سینه رضا زیر سرم بالا و پایین میرفت و قطرات اشکش رو که روی پوسته سرم می ریخت رو احساس می کردم ....

رضا ... رضا هم داشت گریه می کرد ........

آخ یاسی کجایی ببین رفتن تو با ما چی کار کرد!! رضا... بابا رضات هم داره گریه می کنه ....

آی آی آی ....

یه قطره اشک از روی گونه ام سر خورد چشمام دارن گریه می کنن  .....

نه .... این قطره ها دیگه از چشمام نیست اینا داره از قلبم می آد با اومدن هر قطره اش قلبم آروم تر و راحت تر توی جایگاه سینه ام میشینه .......

درون سینه ام صد آرزو مرد

گل صد آرزو نشکفته پژمرد

دلم بی روی او دریای درد است

همین دریا مرا در خود فرو برد ....

                   فریدون مشیری

 پایان

 

مهدیس +عمومی , +

ویرایش در [دوشنبه 7 شهریور 1384] || [02:08 ق.ظ]

[10:08 ق.ظ] || [+]

یه چیزی . یه نظری بگو دیگه ! []

 

 

 

چهارشنبه 26 مرداد 1384:

 

سلام

خوبین؟ خوشین؟ چه خبرا ؟  خبر! هیچی؟ اووووو ولی من کلی خبر دارم!!

 اول از همه اینکه تو رو خدا یکی به من یه سایت معرفی کنه که بتونم ازش آهنگ دان لود کنم  به جز سرزمین چون از اون که دان لود می کنم آهنگه همین که دان میشه توی کامپیوترم گم می شه !!!

دوم هم اینکه این ها نوشته های خودم نیست که بهم می گید خوب می نویسم!! به زودی زود یکی از داستان های خودم رو میزنم !

سوم هم اینکه دوستای عزیز اگه با بنده حرفی دارید پیام خصوصی نذارید همین طوری پیامتون آشکار هم باشه خوبه من می خونم !

و آخر از همه هم اینکه اگه یه دوستی لطف بکنه و به من یاد بده که چه جوری آهنگ روی بلاگم بذارم ازش خیلی خیلی ممنون میشم !!

فعلا هم چیزی ندارم بذارم!!

ببخشید!!

مهدیس

 

 

 

 

مهدیس +عمومی , +

ویرایش در [سه شنبه 8 شهریور 1384] || [12:08 ق.ظ]

[08:08 ق.ظ] || [+]

یه چیزی . یه نظری بگو دیگه ! []

 

 

 


 مباحث ..

عمومی...14

همدمی...3


 

 نویسنده..

مهدیس...17


 

 نوشته های قبلی ..

اسفند 1384...1

بهمن 1384...1

آذر 1384...3

آبان 1384...1

مهر 1384...1

شهریور 1384...2

مرداد 1384...2

تیر 1384...2

خرداد 1384...2

اسفند 1383...1

بهمن 1383...1


 

 صفحات ..

1 2

 

 نوشته های قبلی..

..-
دوباره سلام ..-
سفر کرد ... از خودمون .... به خودش.. ..-
..-
..-
..-
غیرت..-
..-
سخت ساده.....-
..-
..-
..-
قشنگه؟؟؟؟؟..-
..-
دیدار..-

Email
[yahoo]

.(C) Copyright

All Right Reserved

**mahdis**